|
|
|
|
نميدونم چرا اسم پست رو Rendez – vous گذاشتم . اما جهت غافلگيري اصلا متن ربطي به Rendez – vous نداره! فرانسه مثل خيلي از كشورهاي ديگه تاريخ بزرگي داره اين تاريخ خيلي در بافت و معماري كشورش نقش داشته. يكي از مكانهاي جالب تو پاريس ؛ "طاق نصرت " يا به قول خودشون Arc de Triomphe در انتهاي خيابان شانزه ليزه ست. شايد در موردش بدونيد و يا با يه جستجوي كوتاه در عالم اينتر نت كلي عكس قشنگ و تاريخ بهتري ازش پيدا كنيد. اما لطفا اينكارو بكنيد چون خيلي بناي زيبا و منحصر به فرديه! من كه خيلي دوسش دارم. اين برج به يادبود كسايي ساخته شده كه در جنگهايي مثلا جنگهاي دوران ناپلئون كشته شدن . داخل اين بنا آرامگاه يك سرباز گمنام هست . حتما دنبال عکسای قشنگتر و تاریخ دقیقترش بگردین. ------ چند وقتیهMot du jour دیگه نمی نویسم. بازم نمیدونم چرا!! ![]()
![]()
+
نوشته شده در 88/08/21ساعت 14:42 توسط somayeh
|

چشم هايم را بسته اند
افسارم در در دست يكي است
( او را نميشناسم )
و مرا راه ميبرد ،
فكر ميكنم :
تا الآن كيلومترها راه است كه رفته ام ، مطمئنم
اگر چشمهايم را باز كنند
قطعا در جايي هستم كه با مكان اوليه ام بسيار فرق دارد
من پيشرفت كرده ام.
پارچه سياه از مقابل چشمانم برداشته ميشود :
اما هنوز در همان جا اسيتاده ام.
تازه اكنون ميفهمم ؛
من تنها زمين اينان را شخم ميزده ام
و نه هيچ كار ديگري ......
چه آتوپياها كه با چشمهاي بسته ؛ در ذهن خود داشتم.
.
.
مثال اسبي كه چشم هايش را مي بندند تا زمين راشخم زند
و نفهمد كه مدتهاست در سر جاي خودش است
و در واقع جابجايي اش " صفر ! " است.

چه دير .................
+
نوشته شده در 88/07/14ساعت 10:33 توسط somayeh
|

هرسال فقط ماه رمضون بود که آوای " ربنا " ی استاد از رادیو ، تلویزیون و... به گوش میرسید. اما امسال حتی از این منابع صوتی هم " ربنا " ی استاد شنیده نمیشه. صدایی که شنیدنش خاطرات زیادی رو در ذهن تداعی میکرد. خاطراتی که سر سفره های افطار داشتم ، دعاها و .. ولی امسال به جاش مجبوریم "ربنا " رو با صدایی که شنیدن اون صدا منو یاد " آهنگ های ترکی " میندازه ، تجربه کنم. و از این به بعد گوشم باید به این صدا عادت بکنه . و خاطره هام رو (.....؟!) با این صدا تدوین کنم. نمیدونم چرا امسال ؟ اصلا نمیخوام بدونم.....>< اما کاش " ربنا " از همون صدایی بود که میگفت : " یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم / در میان لاله و گل آشیانی داشتیم " کاش..... .........؟ 

+
نوشته شده در 88/06/03ساعت 0:26 توسط somayeh
|

بالا نوشت : این نوشته رو دیروز نوشتم اما امروز گذاشتم تو بلاگ. اتفاقات رو یه روز به عقب شیفت بدید!
امروز صبح ، هنگام طلوع ، مثل همیشه نبود ، خورشید به اندازه ی گردی همیشگیش نبود ! ناراحت بود! (شایدم خوشحال )
قطعه ای از وجودش رو کسی زیر خط افق گا گرفته بود ، !
یادمه هر وقت جانداری ، چیز دیگری را گاز میزنه ، علی الاصول ، رد دندوناش جا میمونه اما این دفعه رد دندونی روی قرص ناقص خورشید نبود !!! این دیگه چه جور جونوری بوده که خورشیدو گاز گرفته اما ردی از خودش نذاشته...
احساس میکنم خورشید خیلی ناراحته ، چون دیروز هنگام غروب که با هم خداحافظی کردیم ، گفت که :
" فردا ، دوباره می آیم.
فردا ، دوباره از شرق می آیم ،
فردا ، دوباره ، از شرق ، کامل و در خشان می آیم. "
اما او به قولش عمل نکرد. خورشید :
امروز ، دوباره اومد،
امروز ، دوباره از شرق در خشان اومد ،
اما ؛ امروز ، کامل نبود.!!
امروز به خدا فرق داشت...آُی آدمیان ...باور می کنید؟ اصلا وقت طلوع بیدار بودید تا خورشید رو نگاه کنید ؟ یا هم چنان غرق در خواب شیرینتون و غافل از خورشیدمون ؟؟ و بر این باور که خورشید میاد !!
اصلا فکر می کنید که : " روز با طلوع او آغاز میشه ! " ؟؟
بی خیال ... اصلا مهم نیست ! ...سرگرم کار خود باشید.
اندکی گذشت...
خدای من ! باورم نمیشه ... قسمت گاز گرفته شده یه کم، کم شد ! چه جاندار مهربونی ! یه تیکه رو برگردوند و چسب زد مثل روز اولش.! یا شاید هم مهربون نیست ! احتمالا اون قسمت برگردونده شده استخون بوده و به جای اینکه دور بندازش ، گذاشته سر جاش.. !!
نمیدونم.!
چه اتفاقی داره میفته ؟؟
به آرومی تمام قسمت گاز گرفته شده درحال برگشت دادن است !! یعنی اینقدر خورشید استخونیه که همشو برمیگردونه؟؟ یا اصلا خورشید بی مزه ست و طفلک اون موجود حالش از خورشید به هم خورده و میگه : اه .. اه .. این چی بود من خوردم ... بیا همش مال خودت ! نخواستیم!!
اما نه .. اصلا همچین چیزی نیست .. صبر کن...
صبر کن دارم قشنگ نگاه میکنم ... ببینم داره چی میشه ..!؟
من چقدر دیوونم ... کی ؟ چی ؟ کی چی رو گاز میگیره ؟؟ اصلا چنین چیزی نیست؛ وای ...چقدر قشنگ!
یه لب بزرگ داره خورشید رو می بوسه! داره شیرینی لب های خورشید رو می خوره..چقدر آروم !
به آرومی اولین بوسه دنیا !!!(قضیه شو بعدا براتون میگم )
اشکم در اومد.
فکر کن ؛ یکی میاد خورشید رو می بوسه.!
کاش همینطوری ادامه داشت ....کاش میشد این موجود رو دید ... لب های بزرگش رو دید ! باید عجیب باشه. ! کاش یه بار دیگه اتفاق بیفته...
تموم شد ... بوسیدن تموم شد. خورشید ، شاد و خوشحال مثل هرروز داره می درخشه.
تلویزیون رو روشن میکنم....: " امروز طولانی ترین خورشید گرفتگی اتفاق افتاد.....در کشور های چین ...."
چی ؟ خورشید گرفتگی؟ ( تصویرهارو نشون میده } این همون چیزی بود که من دیدم.
خورشد گرفتگی چیه ؟یکی خورشید رو بوسیده ! اینا اشتباه میکنن.
مجری اخبار ادامه میده : " این پدیده ،هرگاه زمین ، ماه و خورشید دقیقا در یک راستا..."
یه کم فکر میکنم ، کاغذ و قلم میارم و برای خودم یه چیزایی می کشم. ! 3 تا دایره به تناسب ماه ، زمین و خورشید! یه کم انداز ور انداز میکنم ، یه چیزایی در اومد.
آره ، این چیزایی که مجری میگه ، درسته! من اشتباه فکر میکنم.
این یک پدیده فیزیکیه و نه هیچ چیز دیگه..........................
کاش فکر من درست بود ... کاش بوسیدن بود. اما این پدیده اسمش هست " خورشید گرفتگی " یا "کسوف ".
ما آدم ها ، هرروز که خورشید دامنشو جمع میکنه و میره ، آیا نگران اومدنش و سالم اومدنش هستیم که :
دوباره میاد،
دوباره ،از شرق ، کامل و درخشان میاد ؟
آیا هر روز به استقبال اومدنش میریم ؟
موبایل رو برمیدارم . به دوستانم که رفتند روستای سه قلعه بیرجند ، پیامک میدم :
چی شد ؟
خورشید گرفتگی قشنگ بود ؟
من که ندیدم ! خواب بودم..............!
+
نوشته شده در 88/05/01ساعت 10:45 توسط somayeh
|

بعد مدتی اومدم. با کلی کار ، کلی دغدغه ، بدشانسی ...خوش شانسی ، درگیری ، شاید باید اینطوری باشه... همین که : اصلا احوال مناسب نیست میدونم که دیگه اینجارو خاک گرفته و کسی دیگه نمیاد خبر از پیاله خالی من بگیره. اما گفتم ....گفتم تا وجودم خالی بشه. به قولش : " گفتم تا کلمات بی ثمر نمانند !! " - -- - - -- شمع 
+
نوشته شده در 88/04/18ساعت 14:56 توسط somayeh
|

ساعت یک و سی و هفت دقیقه شد! اه ..! که تو رو ح این اتوبوس! چرا نمیاد دیگه؟!!؟؟ الهی !تفلکی (نه طفلکی!) خانومه. ولی یه کوچولو ازش می ترسم. اوه ه ه او ه ه ه ! یارو پشت سریشو. خدایی پسره خفن ترسناکه. خدای من داره چی میشه! پسره با خانومه چی کار داره؟ اوه ه ه او ه ه ه ! خفتشو گرفت ! چادرشو کشید. وای خدا !!!! کجایی الان؟ ای پسر کثافت! زدش به ستون! چشامو ببندم نبینم . نه اما بستن فقط یه لحظه ست! خدایا این جماعت چرا جلو اون بی شرفو نمیگیرین. نا کس همچین دندوناشو به هم فشار میده که قصد کشتن داره. وای ی ی محکم کوبوندش به زمین! چی شد ؟ بالا خره به غیرت مردا بر خورد فقط اون دور جمع شدند.!!! اشکم در اومد. یعنی چی شد ؟ خانومه چی شد ؟ پسره بی غیرت چیکارش کرد! اگه الان بابای خانومه می بود تیکه بزرگه پسره گوشش بود! ولی حیف خانومه هیچکسو نداشت. البته اگه باباش از پسره بی غیرت تر نبود. آ خه این خانومه که جای مادرته بهت چه بدی کرده؟؟؟ شاید خواسته توی کثافتو برآورده نکرده! همه چیز در طول 2 دقه تموم شد.! ساعت یک و سی و نه دقیقه شد! به خدا اعصابم خورد شد از این اتفاقا! چرا این اتوبوس نمیاد دیگه؟؟ خبرش قرار بود یک و نیم راه بیفته اما هنوز هیچ ردی از اتوبوس نیست. ! بشینم. تو فکر خانومم! ...................بله مثل اینکه اتوبوسه اومد. ساعت 2 و ربعه. ردیف دوم پشت سر راننده. یه دختر چادری میاد بشینه کنار من. صدای یه آهنگ میاد.موبایل کیه؟ تو رو خدا جواب بده دیگه! حالا نمیخواد صبر کنی تا آخر آهنگه پخش بشه.! اِاِ موبایل دختره بود. :"باشه....باشه....آره...باشه....باشه..." تموم حرفای دختره در طول 7 یا 8 دقه صحبتش.!!! به من چه خوب ،حرف بزنه.! اینم قاطی بقیه آدما . حالا میگی این دختره هم شهری ساده من "یکی داره" بقیه که حدشون به بی نهایت میل میکنن. !!! پانوشت: دوشنبه پیش رفتم ترمینال بلیط داشتم که برم خونه. همیشه حـــــــــــــــــــالم از ترمینال به هم میخورده. از جماعت تر مینال اصــــــــــــــــــــــــــلا خوشم نمیاد. همه جور آدم کثیف، بی پدر مادر، بی خواهر مادر، معتاد ،نفله، کلاه بردار، دزد، بی ناموس و......................... اونجا هست! انشا الله یه روز این ترمینالا خراب شن و کلا جمع شن. اینجاها حتی یه پسر 7 یا 8 ساله همه کارست! همه جور کاره !!!! دیگه آدم بزرگا که ماشااللهههههههههههههههههههههههههههههههههههن! اما از توصیف محیط کثیف تر مینال که بگذریم ، بلیطم واسه یکونیم ظهر بود.منم منتظر اوتوبوس که اون اتفاق بالا در یک قدمیم رخ داد! به خدا از ترس سکته رو زدم. گوشیم دستم داشتم شماره بابارو میگرفتم که بگم چه ساعتی راه میافتم، یهو سرمو آوردم بالا یک لرزش n ریشتری اومد سراغم. خودمو کنترل کردم و گرنه بابام باید دنبال نعشم میومد. هنوز که چند روز از قضیه میگذره اما هرلحظه چهره منفور اون پسر آشغال جلومه. نفهمیدم واسه چی خانومه باید اون طور مورد آزار قرار میگرفت ؟ آخه مگه چی کار کرده بود.؟ باور کن خانومه سنش به 40 میخورد. پسره هم خیلی که بگم 25 یا 26 سالش بود. (چیکار میشه کرد؟ جنس قویه دیگه . همینی که هست !)مثلا به حرمت اون روزای شهادت سرتاپا مشکی پوشیده بود. یقه باز، یه زنجیر تو گردنش. وای چهرش! یه چسب گنده زده بود زیر چونش. ناکس همچین گردن خانومو با یه دستش از رو چادرش فشار داد کوبوند به ستون آهنی گنده که با خودم گفتم همون جا تموم کرد. حالا پسره معلوم نبود از سر کدوم منقل پاشده بود و قسمتش کم بوده و از چهرش از شدت عصبانیت خون میبارید و هیچی حالیش نبود مردا ی بی غیرت اونجا چی؟ نامردا فقط نگاه کردن. خانومه بهش میخورد شوهر و بچه داشته باشه. اما اینقدر خانواده های بدبخت تو مملکت ما ریخته که بیا و ببین. برای سیر کردن شکم خودش وبچه هاش و احیانا تهیه رزق و روزی (....؟) شوهر بی غیرتش دست به چه بد بختی هایی بزنن. آره راست میگی! آدم خودش هم باید یه جو غیرت داشته باشه اما .... قبول دارم تو ممالک دیگه از اینجا هزار بار بدتره، و اوضاع فجیع تره. اما ماهایی که حرف از علی و عدالتش می زنیم چرا این جورییم؟( ای این حرفا شده حاشیه و تو گوش کسی نمیره..). هر بار که با خط 10 میرم حرم یه تیکه راه زیاد رو باید پیاده برم، اینقدر ملت بدبخت اونجا زیاده. زن و دخترای جوون، پسرای کوچیک. ! حالم از دور حرم به هم میخوره. از میدان شهدا تا حرم. به امام رضا از ترمینال بدتره.... ای خدا ! به خودت قسم از دنیات حالم به هم خورده، لجن همه جاشو همه آدماشو گرفته.نه جنس مذکر دیگه آدمه نه جنس مونث! هر کدوم یه جا به نوبه خود دارن یه غلطایی می کنن! کف نوشت پانوشت: خیلی حرف دارم هنوز! ماجراهایی که تو این اتوبوسا و رفت و آمدا و این روزا و شبا اتفاق میفته زیادن. اما واسه اونایی که باید مهم باشه نیست! یاد فرامرز اصلانی افتادم:دروغه ، روز دوباره دروغه دیگره......! نه تنها خورشید ما گرمی هاشو از دست میده...آسمون فیروزه رنگی هاشو حالا برچیده..خدایا این مردم کوکی چی میگن..دریغا اینا عاشق نمیشن!
+
نوشته شده در 87/12/09ساعت 20:25 توسط somayeh
|

دلم برای دلم تنگ می شود گاهی و عشق آبی کمرنگ می شود گاهی مقابلم نشسته ای و همین جایی همین کناره که فرسنگ می شود گاهی تو به تولد مرگم بیا و شاهد باش دل آینه هم سنگ می شود گاهی دلم برای دلم تنگ می شود گاهی همانی که دلش برای دلم تنگ می شود گاهی پا نوشت : بعد از پاس کردن استادا و امتحانا که آدمو پیر میکنه !!!! اومدم خونه یه کمی استراحت کنم. توی خرت و پرتای توی کمدم دفتر خاطراتی که دوستا و بر و بچ و معلمام برام یه چیزایی نوشتنو برداشتم.....
+
نوشته شده در 87/11/05ساعت 0:26 توسط somayeh
|

تو دنيا به اميد يه چيزايي دوست داري زندگي كني ، تلاش كني ، كار كني ،از خوابت بزني ،تمام مدت بهش فكر كني! وقتي اون چيزا يا كسا رو خوشحال مي بيني،اميدوار ميشي، انرژي بيشتري مي گيري! اما تو اين دنيا فقط اون چيزا نيست ! n برابرش اتفاقاتي وجود داره كه تو رو ناراحت و نا اميد مي كنه! كه حتي راضي هستي از همه ي اون چيزاي خوب بگذري ، ديگه رمق كار كردن، تلاش كردن و زندگي كردن براي اونها رو نداري!! ازت مي گيره...مي گيره تا ديگه هيچي نتوني بگي! وقتي اتفاقات بد برات ميفته، از همه چيز و همه كس زده ميشي! تنها يه جا آرومت ميكنه:.... قبرستون.!!!! ميگن از خدا نبايد نا اميد شد ، اما اگه خدا از آدم نا اميد بشه ، چي ؟ ديگه جايي براي موندن نداري ! يعني حتي ديگه ( )....ديگه مرگ رو هم به آدم نميده، پس خودت بايد بري سراغ مرگ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
توي سرما راه ميري ، دستات از سرما كبود و بي حس ميشه اما ديگه برات مهم نيست، ديگه به اين فكر نمي كني كه كاش الان كنار يك بخاري داغ بودم! تنها به اين فكر ميكني كه كاش اين سرما سخت تر بود ، اينقدر كه همون جا تلف مي شدي و روحت آزاد ميشد از اين دنيا!!!!
غذا رو ميذاري جلوت،اما ديگه مثل قبلا نيستي كه با خوشحالي و اشتها اون غذا رو بخوري ، كنار ميكشي و نمي خوري! برات مهم نيست گرسنه بموني............ ميگي : اينقدر گرسنه مي مونم تا ديگه نفهمم گرسنگي چيه ! تا ديگه مجبور نباشم غذا بخورم.
آدمي رو كه قبلا با ديدنش خوشحال مي شدي ، تو رو ياد خوبي هاي دنيا مينداخت! مي بيني ...، اما....اما...سرتو ميندازي پايين تا ديگه نبينيش...تا ديگه اون خوبي هاي دنيا يادت نياد و حسرت داشتنشو نخوري...
وقتي به آدماي دوست داشتني زندگيت فكر ميكردي ،اميدوار مي شدي به زندگي، اما چون نتوستي اون آدما رو خوشحال كني....نا اميد مي شي!
وقتي از همه كس وهمه چيز دنيا زده مي شدي سرتو ميگرفتي بالا، به آسمون نگاه مي كردي،...آروم مي شدي.... ولي الان ديگه ، حتي سرتو بالا هم نمي گيري تا پيش اون عظمت بالا سرت هم خجالت نكشي! دوست نداري ديگه لذتي رو كه قبلا از نگاه كردن به آسمون داشتي رو بچشي، چون .....حاضري از آسمون هم دل بكني؛ از آدماي دوست داشتني زندگيت دل بكني ، از همه خوشحالي هاي اين دنيا كه ممکنه باز هم برات بوجود بياد دل بكني... و.... تنها يه چيزو دوست داشته باشي ! ( )( هنوز نمي تونم اسمشو بگم!!) 
+
نوشته شده در 87/10/24ساعت 21:1 توسط somayeh
|

یه هفته پیش تقریبا آخر شب داشتیم از تکراری بودن میترکیدیم... جاتون خالی با هم اتاقي هام تو خوابگاه فیلم Pearl Harbor رو نگاه كرديم. درسته تولید ۲۰۰۱. اما ببخشید که دیگه ما up date نيستيم. ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما گذشته از اين چرند ها : چقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر فيلم قشنگي بود.! تنها چيزي كه ميتونستم بگم.! چون واقعا قشنگ بود. اگه نديديد حتما ببينيد. بقيش رو خودتون ببينيد..! اگه يادم نرفته باشه كارگردانش Michael Bay بود. همين ديگه....اگه ديدينش بگيد!
نميذارن باشييييييييم!!!!



+
نوشته شده در 87/10/19ساعت 19:6 توسط somayeh
|

اصولا خوشم نمیاد سال میلادی رو تبریک بگم. دلیلش هم اینه که اصلا از سال میلادی خوشم نمیاد. سال خورشیدی جلالی خیامی (هنوزم بگم؟؟؟) .... اما این بار " سال جهانی نجوم" رو تبریک میگم. امیدوارم امسال مردم دنیا یه کمی سر به هوا بشن!!! این جمله رو خیلی با خودم تکرار می کنم: "کنار همه زیبایی های آسمان و عظمتش ما و مشکلاتمان بسیار کوچک هستیم" نمیدونم خالق این جمله کیه؟ اما قشنگه! 
خودمونو از همه بیشتر دوست دارم.
+
نوشته شده در 87/10/12ساعت 19:30 توسط somayeh
|
